ترقه ی احساسم
گلسا رفته کلاس ، کلاسش از خونمون فاصله داره ، بیرون روی سکویی نشستم منتظرشم ، هوا عالیه داشتم خودکار و دفتر رو از کیفم می کشیدم بیرون که با صدای ترق و توروق اینا از جام پریدم.
این روزا تو هند جشنه اسمش دیوالیه ، مث چهارشنبه سوری ماست اما سه شب پشت سر هم ، هوا تقریبا"تاریک شده ، حالا صدا و نور ترقه ها توی هر کوچه ای یواش یواش دارن سرک میکشن .
جالبه می خواستم یه چیزای دیگه بنویسم حالا شده این چیزا ، اشکالی نداره !
جذب این ترقه ها شدم البته مث ایران نیست اگه بود حتما" می ترسیدم و فرار می کردم ، چه ذوقی میکنن خوش به حالشون ، نمی دونین چقدر سرخوشن .فش فشه هاشون خیلی خوشگلن .
دلم داره مث ترقه هاشون می ترکه و می سوزه برای خودم ، مملکتم ، مردمای مملکتم(چقدر عاشقشونم) اشکام رو پاک می کنم که نبینن . کاشکی یه ذره مث اینا از ته دل از ته تهش شاد بودیم .
پر از رنگن با ساری های قشنگ ، دم به ساعت جشن و مراسم شاد دارن ، ترقه ها تند وتند می ترکن و تندوتند کوچه رو روشن می کنن ، مردمای کوچه خوشحالن.....
الان گلسا دیگه کلاسش داره تموم میشه ، باید بساط رو جمع کنم .
بهتره بعد از کلاس من و گلسا بریم تو کوچه ی خودمون ترقه بازی ........جاتون خیلی خالیه .......خیلی ماهید.
ترقه نوشت : خونه ی دلتون مث این کوچه که الان غرق نوره روشن باشه ، روشن روشن...