سردر ایوان دلم اسمت را آویز کرده ام چون گل در گلدانی که زمانی دوستش داشتم تا هر روز به یادم آیی .

افسوس ، ترک را می بینم بر روی گلدان کاهگلی وجودت ، هیچ آبی را پذیرا نیست ، پس می زنی همه را به گل وجودت هم رحم نمی کنی .

شاید قصد خودکشی داری به رسم خودت از قصد تاریکت ترسم می گیرد .

در امتداد کویر نامهربانی ات صدایت می کنم  ، چون همیشه بی جوابم می گذاری گلدان وجودت هر چند بی گل با طناب پوسیده ی بدبینی که روزی تو بافتیش تکان تکان می خورد ، روی ایوان دلم .

اصلا" گلدان بی گل به چه درد می خورد ، قصد کرده ام آویز را جمع کنم یا که از این ایوان بروم ، حالا دلم از این ایوان هم می گیرد ، شده قبرستان آویزهای بی گل

حتم بدان این بار نه آدرسی خواهی داشت نه گل اویزی که لق لق بخورد و آشوب بریزد در عمق جان بی رمقم ، دیگر نه آویز می خواهم نه گلدان ، نه ایوان

فقط برو ، همین ، نروی .........من میروم