با خودش فکر کرد توی این معامله بیشترین سود ممکنه نصیبش میشه ، لبخند رضایت روی لبانش نشست .

یاد جملات دروغینی افتاد که برای جوش خوردن هر چه بیشتر این قرارداد به کار برده بود اما برایش مهم نبود ، تنها چیزی که ارزش داشت فروش اون ملک متروکه بود حالا دیگه خیالش راحت بود ، با چرب زبونیش همه چیز خوب پیش رفت و تا چند وقت دیگه حسابش پر از پول می شد.

یکی دو تا شغل نداشت برای پول دست به هر کاری میزد ، از دست همه ی مردم شاکی بود و همیشه می گفت کسی چشم نداره پول و پله ی من رو ببینه و این شده بود علت تمام حرص زدناش .

اینقد ملک و املاک داشت که حساب از دستش در رفته بود ، تنها عشقش خرید و فروش بود با یه وجدان خاموش .

هرکی تقاضای پول می کرد از دیدش آدم گردنکشی به حساب می یومد معتقد بود اطرافیانش آدمهای بی عرضه ایند .

زندگی اون رو بلعیده بود ، این مدل بلعیده شدن رو دوست داشت ، دروغ گفتن روزمره ی زندگیش بود  ، پول جمع می کرد و لذت می برد از اینکه خرجش نمی کنه.

معتقد بود زن و بچه اش لیاقت نداشتن کنارش بمونن ، با خودش فکر می کرد بهتر نون خور اضافه کمتر !

از دید اون همه حسود بودند و احمق .

اون روز کلی قسم خورد و آیه و دلیل آورد که این ملک با این که کلنگیه و خارج شهره میتونه سرمایه گذاری مطمئنی باشه و آینده روشنی داره گرچه قلبا" اعتقادی به حرفای خودش نداشت .

اونقد گفت وگفت تا مرد خریدار قانع شد ، آخرسر برای اینکه میخ رو خوب کوبیده باشه رو به مرد خریدار با صدای بلند گفت : خدا وکیلی بیا از این زاویه نما رو ببین ، عروسه !

همینطوری که داشت حرف میزد خواست بره به همون سمت  ، ولی نتونست  ، تقلا کرد ، پاهاش قفل شده بود  ، قدماش کش میومد و دوباره برمی گشت سرجاش

باورش نمی شد مثل آدمهای فلج بود ، پاهاش به یه شی سختی برخورد کرد ، سرش رو خم کرد پایین ، کنارش یه سنگ قبر کهنه بود ، از ترس به لکنت افتاد

نگاهش روی نوشته های سنگ سقوط کرد ، اسم خودش رو دید  که با خطی رنگ و رو رفته  روی سنگ قبر حک شده بود ، از ترس فریادی کشید صدا تو گلوش مرد .

به تاریخ سنگ تیره نگاهی کرد ، باورش نمی شد سالهاست که مرده بود با آرامگاهی در گوشه ی از ملک متروک .

 پرتاب شد به همون سالها یادش افتاد .....

فردای اون روز هرگز به قرار معامله نرسید ، اجل امونش نداد ، گفتند سکته کرده .

افسوس خورد که دیگه کاری از دستش بر نمی یاد ...

سنگ قبرش کهنه بود و پر از ترک ، به نظر می رسید کسی سراغش نیومده

شبح نگاهش روی ملک متروکه به سیاهی رفت.....