شنیدم با چشمانی نمناک با اندوهی گزنده می گفت : خسته شدم از آدم ها ، از اینکه به راحتی قضاوت می کنند ....رحم نمی کنند

می گفت : دلگیرم از دستشان سخت ، هر جا منفعتی باشد بی مهابا حاضرند

می گفت : من که دوستشان داشتم به زبان خودم پس چرا نفهمیدند ؟!  چرا فکر کردند احمقم ؟

می گفت : من حواسم به همشان بود ، جز اندکی آنطور نبودند که باید بودند

می گفت : نمی دانم چه چیز آرامشان می کند ؟  چطور باید فهمیدشان ؟ اصلا" چه می خواهند ؟ از فکر یکدیگر ، از جان یکدیگر

می گفت : خسته شده ام از نوع نگاهشان که اگر نرم و منعطف باشی احمقی و اگر اندکی سخت تر خودخواه

می گفت : شاید الان کمی بی حوصله ام که اینطور از دستشان داد و فغان راه انداخته ام  ، ساعاتی دیگر فراموش می کنم این حال را و باز می شوم شاید به تعبیر آنان دوباره احمق

می گفت : اگر احمقی این است که آسوده دل باشی ، همه را بی دلیل دوست بداری ، بی توقع تا حدممکن کمک کنی ، چقدر دوست دارم تا ابد احمق بمانم

می گفت : نمی دانی چقدر حالم خراب می شود وقتی می بینی که از روح لطیفشان فاصله گرفته اند ، حیف از این همه فاصله..

می گفت : خشونت را دوست ندارم که روح و جسم را با هم می سوزاند

می گفت : دلگیر نشو که اینقدر دلم پر است ، من را ببخش به خاطر بعضی جملاتم

می گفت : گاهی مرگ چه خوب تسکینی است و شاید ترمزی در برابر این همه بیخوده خواهی

می گفت : نه اینکه از تمام این عیب ها بدور باشم ، نه ! اتفاقا" من هم آلوده ام ، آلوده ی همین واژه انسان بودن  !   جرمم سنگین تر است چون دهان  به تلخیشان باز کرده ام  اما حرفهای تلخم را به حساب زخم دلم بگذار که چمباته زده در وجودم  و گاه از سر درد هوار می کشم که شاید اندکی به خود آیم

می گفت : جرمم سنگین است چون من می دانم دوست ندارم اینگونه باشم ، اصلا" دلم گونه ای دیگر می خواهد به دور از شلوغی آدم ها و شاید شبیه هیچ کدامشان

می گفت : شاید شیرین عقلم فرض کنند و چقدر خوب می شد فکرمان شیرین بود ، دیدمان شیرین بود ، اصلا" همه چیز شیرین بود !

او می گفت و می گفت ....... و من پر بودم از جملاتش

گفت : دلم تنگ شد دوباره می آیم ، چه خوب شنیدی یم ....

او گفت و رفت  ... و من واژه ی شیرین عقل را مزه مزه می کردم ، راستش از مزه اش خوشم آمد !