پرت می شود کنج لیوان شیشه ای ، همزمان با بوسه ای یخی ته لیوان پرآب می رقصد  ، لیوان به وجد می آید ، احساس بلورینش را خرج می کند ، تکانی به خودش می دهد .

یخ بی جوابش نمی گذارد . لیوان با هم نوایی آب و یخ اشکش را پنهان نمی کند .

قطرات اشک بازی اشان گرفته ، سر می خورند روی دیوار بلورین .

قطره های آب رگه رگه می بندد در خلقت نقش عشق

یخ لحظه لحظه کوچکتر می شود ، آب لحظه لحظه خنک تر !

یخ شکوه ای ندارد از اینگونه کوچک شدن ، قربانی می کند تمام وجودش را .

یخ در آغوش آب جان می سپارد .

اشک گرم آب با تن سرد یخ یکی می شود ، نفس های آخرینش عاشقانه در گوش آب به شمارش افتاده  :   من عاشقم بار دیگر و بارهای دیگر بی درنگ در تو حل خواهم شد ، این زیباترین احساس یک عاشق است به معشوق ....

 آب ایمان آورد به شکوه این عشق .

هنوز خنکای بوسه ی یخ در حجم احساسش دلپذیر بود ....