غم چه رنگیه ؟

لعنت به غم با هر رنگی که می خواد باشه..

چند ساعتیه ضرب آهنگش بدجوری حالمو گرفته ، اصلا" غم چیه ؟

شاید غم نداشتن یه چیز خیلی کوچیک باشه ، شاید نداشتن چیزای بزرگتر ، شاید نداشتن یه لباس خوشگل ، شاید نداشتن یه خونه ی خیلی گرون

شاید نداشتن یه کلیه یا یه چشم  ، و شایدم دیگه هرگز ندیدن اون عزیزی که پلیور زیتونی به تن می کرد ....

نمی دونم چرا اینقدر ظرف غم گود و پر از چاله و چوله اس ، هر چی بریزی پر نمیشه و بازم می خواد

شاید حتی رنگ غم ها با هم فرق داره ، ممکنه رنگ غم یکی سفید باشه ، یکی دیگه سیاه و شایدم بیرنگ !

اصلا" چرا غم شده "غم"  این کلمه ی کوتاه چه پای درازی داره ، بعضی اوقات دلم می خواد تا ابدیت بدون پایش کنم که اینقد بی هوا نپره تو هوای روح ما  ، ولی زور اون بیشتره ، وقتی میاد تمام وجودم میشه دهن کجی به هر چی لبخنده

یه جورایی تو خودمم ، شایدم به تعبیری الان شدم یه آدم غمگین

کی میگه گریه کردن کار بدیه ، خیلی هم خوبه  ، یه آدم غمگین اگه گریه کنه هیچ اشکالی نداره

بعد از خوندن اون پست توی وبلاگ یه دوست عزیز شاید من و غم و اشک یکی شدیم

اشکهای سرازیر شده ام رو پنهان نمی کنم ، ابایی نیست ، بذار اونم زورش رو به رخ ما بکشونه ...

 

بانوی عسلین می بینی منم غمگین شدم ، درست مثل خودت......                      اون شب بعد از خوندنت خوابم نبرد ، انگار سالها شکوه بودنش را می شناختم با همان پلیور زیتونی ، با همان صدای گرم ، با همان صلابت ، با همان پدرانه اش.......