پسر پافشاری می کرد و تندوتند اشک می ریخت ، یک لحظه صدایش قطع نمیشد درهق هق زدنهایش زورکی می شد فهمید دردش چیست ؟

پدر کم آورده بود ، پسر کوچک از مدتها قبل پیله کرده بود که یک دوچرخه می خواهد هر وقت تقاضا می کرد پدر با ترفندی موضوع را عوض می کرد ، اینقدر این بازی ادامه داشت تا پسرک دست پدر را خواند و فهمید اینطوری هرگز صاحب دوچرخه نخواهد شد

بازی سخت شده بود حالا پسرک می دانست پدر بیشتر از همه طاقت دیدن اشکهایش را ندارد و پدر فهمیده بود اینطور کم آوردن به نوعی بازندگی است .

آن شب پسر کوچک آنقدر اشک ریخت و ناله کرد تا در گو شه ای از اتاق تاریک خوابش برد ، پدر از فرط ناراحتی سیگاری آتش زد ، با هر پک عمیقی که میزد حلقه های دود اطرافش می لولیدند انگار دنبال فرصتی برای بازی بودند ، مرد بی توجه غرق بود در تمنای پسر کوچکش ، احساس شرمندگی می کرد ، وسعش آنقدر می رسید که فقط مایحتاج اولیه ی زندگی دو نفره اشان را بر طرف کند تازه آنهم به سختی

همسرش را بعد از یک بیماری سخت از دست داده بود و حالا تمام امید زنده بودنش پسر بود و آینده اش  ، هیچوقت نمی توانست اشکهای تنها امید زندگیش را ببیند

پک آخر را به سیگار زد ، تصمیمش را گرفته بود......

چند روز بعد از بیمارستان مرخص شد ، حالش خوب بود دردی احساس نمی کرد

یک هفته بعد جلوی ویترین شیشه ای توقفی کرد از قبل می دانست کدام دوچرخه چشمان سیاه و براق پسرک را گرفته ، یکراست رفت سراغ همان ، بعد گشتی در بازار زد با دلی سیر خرید کرد

ساعاتی بعد کنار درب خانه اشان بود ، زنگ در که به صدا در آمد پسرک با شتاب خودش را به در رساند

برای لحظاتی ماتش برد ، پدر را تنگ در آغوش گرفت ، همان دوچرخه بود با همان رنگ باورش نمی شد ، تا صبح خوابش نبرد و هی تندوتند بر صورت پدر بوسه میزد

مرد چند قسط عقب افتاده داشت همه را پاک کرد به اضافه ی چند ماه اجاره خانه که نداده بود .

پول را شمرد هنوز خیلی مانده بود

لبخندی از سر رضایت بر صورت تکیده اش نشست ، با خودش زمزمه کرد : عجب پول با برکتی بود . فکر نمی کردم فروختن یک کلیه اینقدر پر برکت باشه !

خدایا شکرت......