امروز تو انبوهی از کاغذهای شایدم دور ریختنی دست نوشته ای رو دیدم که برام جالب بود ، در اولین سفرم به هند نوشته بودم ، اولین سفر قبل از دوباره دانشجو شدن ، اولین سفر با تمام خاطراتش ، از بوق زدنهای پی در پی ماشینها گرفته تا دیدن مردمی بیخیال و آرام و.....

با من در اولین احساسم از مملکتی پر از رنگ همراه باشین :

 

قدم هایم بی هدف در انتهای دلتنگی به بن بست غمینی کشانده شد و من در حزن این سکوت با خود می گویم ، آنقدر می گویم که دایره تکرار رهایم نمی کند ، تکرار هر آن چه برای این جماعت زندگی است ، زندگی از جنسی دیگر

امروز نمی دانم چرا دلتنگم ، شاید دلتنگ سفر شاید دلتنگ هر آنچه که با اختیار از دست داده ام ، نمی دانم ، حتم دارم تو نیز می دانی که گاه بهتر است هیچ نگویی که امتداد نگاه بی رنگ گویای تمام از دست دادن هاست

حزن آمدن ، حزن رفتن ، حزن دیدن و ندیدن  ، شاید ملغمه ی تضادها نویدی است از بودن

امروز در میان این جمع نه تنها بیگانه نیستم که خود انگار سالیان دراز تجربه اشان کرده ام

اینجا رهایی از نوع دیگر است شاید در مملکت من به تعبیری زندان باشد !

نمی دانم من کجای این ذهنیت ایستاده ام ، همین قدر می دانم ، حتی اتکائی به دانسته هایم نیست ، ممکن است درازای شناختم در کویر سرگردانی گم شود و یا نه  ! شاید حتی در غربت میزبان این احساس باشم

امروز می نویسم تا جوهر این دلتنگی به یادگار این لحظات زینت جاودانگی ببخشد

می نویسم تا تو حالم را در این لحظه های سنگین با چشمانت همراهی کنی و من دلخوش به این دلبستگی باشم  ، نمی دانم در این نقطه اینقدر تفاوت را اعتراف می کنم یا همه جای این سرزمین به گونه ای دیگر است

حال می دانم ممکن است در انتهای شکاف تفاوت ها ، بی نشان هم نواز تلی از خاک شد و یا در اوج این بهت ،  آشیان نام آشنا ساخت

من فرسنگ ها به دور از مملکتم ، در اینجا در کیلومترهای غربتی دلپذیر طراوت خاک آلود را سرمه ی جان کرده ام تا بدانم چقدر ندانسته هایم بی آهنگ اند ، تا بدانم گاه بی آن که بدانی ، نمی دانی !

گاه در ناخودآگاه دل خوشی ، دل خوش به هر چیز پوشالی

گاه بزرگی و افسوس که نادانسته در اوجی و ای کاش ، کوچک بودی هرچند بیصدا

نمی دانم از رفتن خوشحالم یا نه !  هیچوقت باور این تردید را نمی کردم و حال بی آن که بخواهم به دنبالم ، دنبال هرآنچه که سیری ناداشته هایم را به ارمغان بیاورد

حال می دانم اشتهایم به کذب بود ، کذب بلعیدن ، در این جای دنیا حتی بلعیدن تعبیری دیگر دارد

بارها در تمرین به نتیجه ای یکسان رسیده ام  ، تمرین در اینجا ، با خود مردم و از خود مردم

نمی دانم تو نیز امتداد نگاهشان را دنبال کرده ای ؟    حتم دارم آدرس چشمانشان بن بست خنثی بودن را نشانت می دهد

اینجا انگار آخر دنیاست ، مردم هیچ نمی خواهند ، هیچ تلاطمی برای از دست دادن و یا حتی شاید برای به دست آوردن ندارند

رفتن من از اینجا زمانی به انجام می رسد که من هنوز در پس کوچه های گلی اشان سرگردانم  ، گم شدن در جمعیتی از افراد نوعی پیدایی است 

من عاشق گم شدنم ، رها شدن فکر از هر آنچه به زنجیرت می کشد تا بدانی که اینجا حتی گم شدن لطفی دیگر دارد

 در اینجا تفاوت زندگی به اندازه ی تفاوت بوق زدن ها و پایبندی به تعهداتی ناملموس باور نکردنی است  و من حتی در بوق زدن های نافرجام ، فرجام را به اسارت گرفتم و اندکی سرخوشم از این اتفاق

اینجا به دنبال لحظه ها به انتظار باید رفت و من حتم دارم آینده به صید این لحظه ها و به سبزی این اتفاق خواهد نشست

به امید آن روز