هنوز خریدهای شب عیدش (البته اگر عیدی مانده باشد)  تمام نشده بود

خیابان پر بود از مردمی که  مثل خودش این طرف آن طرف می زدند ، توی افکارش غوطه ور بود که با تنه ی عابری از افکارش بیرون کشیده شد  ، درد تنه تو تنش پیچید...

بساط دستفروش ها به راه بود با فریادهایی که برایش غریبه نبودن ، صدای دستفروشی که عینک می فروخت از همه بلندتر بود  ، نظرش جلب شد

دستفروش تمام توانش را برای جلب مشتری گذاشته بود چنان با هیجان با دستهایی که پر بود از عینک  فریاد می کشید که ناخودآگاه قدمهایش  شل شد دلش خواست با مکثی کوتاه عینکهای حیرت انگیز رو ببیند  ،   دستفروش تردیدش را فهمید با خوشرویی دعوتش کرد جلو برود

مردد بود برود یا بایستد حتی یک لحظه بدش نیومد صاحب یکی از اون عینک ها باشد

دستفروش صورت دوست داشتنی داشت  ،کلامش به دل می نشست ، می گفت : این عینک ها ، عینک های معمولی نیست ، جادویی ین باور نمی کنی ؟!      من فقط روزهای پایانی سال به یمن ورود سال نو چندتایش رو می فروشم  ، شاید اون خریدار خوش شانس تو باشی !

جوان رهگذر گیج شده بود ، نمی دانست این دیگر چه جور شوخی  است ؟

دستفروش با مهربانی ادامه داد :  کاری نداره یکیش رو امتحان کن ، به هرکسی نمی یاد برای هر کسی  هم کارساز نیست

جوان که حالا شاید خریدار شده بود با تردید یکیش رو از دستان دستفروش کشید بیرون و روی چشمانش گذاشت  ، یه کمی جابجایش کرد حالا میتونست بهتر ببینه

یه حال خاصی پیدا کرده بود حالی که برایش تازگی داشت

دستفروش با تبسم به پشتش زد  : این چند روز به هیچکس به اندازه ی تو نیومده  ، مطمئنم صاحب اصلیش تویی...

جوان از این حال جدید خوشش اومد  ، دستفروش بهش توصیه کرد حرفهایش را جدی بگیرد می گفت بعدها می فهمی این عینک ، عینک خوشبینی ست  و هر کسی لایق نبود خریدارش باشه

دستفروش گفت : سال جدید با یک عینک جدید می تونه برات خوش یمن باشه  ، با این عینک می تونی همه چیز رو بهتر ببینی  ، میتونی دید بهتری داشته باشی ..... سال نو ، ایده ی نو ، زندگی نو....

فکرش پر بود از نو بودن (همه چیز نو شده بود)  انگار داشت پرواز می کرد

تکونی خورد روی تخت ، جابجا شد .....    از خواب پرید

برای لحظاتی نمی دانست کجاست؟     چشمش افتاد به عینک کهنه اش روی میز کنار تخت

حالش گرفته شد  ، دوست داشت خوابش ادامه پیدا می کرد ، دوست داشت اون عینک سحر آمیز واقعا" مال خودش بود  ،  عینک کهنه اش بدجوری تو ذوق میزد

بلند شد ، بدون رغبت تلنگری به عینک کهنه زد  ، تصمیمش رو گرقته بود

باید در سال جدید عینک کهنه اش رو عوض می کرد

با خودش فکر می کرد :  شاید در بیداری هم بتونم عینکم را با عینک خوشبینی عوض کنم

خوشحال بود  ، اصلا" شاید دید بدش به خاطر بدبینی عینکش بود   ، حالا حتما" با عینک جدید ، دیدش  هم بهتر میشد 

حتم داشت موفق میشه ، موفق...

 

 

امیدوارم سال جدید پر از شور و عشق باشه برای تک تک تون   

عیدتون مبارک ....... دلتون پر از عید