من ندیدم ،  اما شنیدم سه نفر بودند ، سه برادر

روزهای اول عید شنیدم در باره اشان

اینکه یک نفر از سه برادر شبیه دو نفر دیگر نیست

اینکه همه چیز از نگاهش پر رنگتر ساده و صمیمی است

اینکه دنیایش همان دنیای کودکی است

اینکه شاید سالم واقعی اوست و ما به نوعی ناتوان ذهنی خطابش می کنیم

تا همین نزدیکی ها آمدند

ندیدم  اما شنیدم در باره ی همراهی دو برادر دیگر

بغضم را سرزنش کردم  ، یادآورش شدم اشک شوق بهتر است

نمیدانم شاید دلم گرفت از این اشک  ، چه اشک شوق باشد چه اشک حزن

شوق به خاطر همراهی صمیمی دو برادر و حزن به خاطر معصومیت آن عزیز

وقتی شنیدم همراهی اش می کنند بی اختیار دلم لرزید

نمیدانم چرا به یاد دلسوزی های دوران بچگی امان افتادم 

همان دلسوزی های ماندگار  ، همان ها که حالا رنگ باخته اند

تا همین نزدیکی ها آمدند

نزدیک خانه امان  ، اما به خانه ی دلم نزدیکتر  و من در دلم تحسینشان کردم

شایده ندیده بالیدم به دو برادر که  غمخوار دیگر برادر شدند

به دو برادر که با برادرشان سادگی می کنند و شاید برای خوشحالیش بچگی

به دو برادر که می فهمند و حتم دارم  آسان نیست درک شرایط روحی دیگر برادر

به دو برادر که قلبشان می تپد برای برادرشان

و می دانم خنده های شیرین و کلام دلنشین برادرشان خستگی را از تنشان دور می کند

و امید دوباره می بخشد برای همراهی بیشتر با آن عزیز در داستان های دیگر زندگی

و تو عزیز دل شیشه ای

من ندیدم  ، اما شنیدم

تا همین نزدیکی ها آمدید

شنیدم خیلی دوستت دارند خیلی

خنده هایت را دریغ مکن

ندیدم اما شنیدم

نگاهت پر از عشق و سادگیست

پس نگاه کن

عمیق نگاه کن

حتم دارم گرمای عشقت می سوزاند نامهربانی ها را

ندیدم اما شنیدم

همین نزدیکی ها   ،   نزدیک خانه ی دلم

این بار آمدی ، نزدیکتر بیا

بگذار برکت وجودت در فضای خانه ام  بپیچد

من ندیدم ، اما شنیدم ...