مورچگی
یک ریز غر میزد
دیگه حوصله اش از مورچه بودن سر رفته بود ، از دست مورچگی خودش کلافه بود
اینکه همه از بالا بهش نگاه میکردن یک غصه ی بزرگ بود براش
فکر میکرد چرا اینقد باید کوچیک باشه ، احساس میکرد برای هیچ کسی فایده ای نداره
اصلا" جان مورچگیش برایش ارزشی نداشت تازه صدای بلندی هم نداشت که مورد توجه ی کسی
قرار بگیره ، دوست داشت هر چه زودتر به مورچگیش خاتمه بده
دوست داشت پرت میشد توی یک گودال پر آب
دوست داشت یک طوفان بزرگ برای همیشه اون رو محوش میکرد ، نه !! بهتر بود اصلا" نسل
مورچگیشون یکسره و یکجا از بین میرفت
مورچه راه میرفت و هی تند و تند غر میزد
انگار شهامتش یک جا جمع شده بود توی افکار مورچگیش
از ریزی خودش بدش می یومد ، اعتراض داشت که این جثه ی ریز به درد هیچ کاری نمیخوره
همه چیز رو خوب در مورد مورچگی میدونست
اصلا" دوست نداشت قهرمان زحمتکش قصه ها باشه
شاید توقع جدیدی بود که دلش میخواست دیگه مورچه نباشه
خیلی بلند پرواز شده بود ، مرگ بهتر از مورچگی بود ، آره این فکر خوبیه بهتره بمیره تا یک مورچه باشه ، از ته دلش آرزو کرد که طوفان و باد و باران با کمک هم نیست و نابودش کنن.....
هنوز تا ته آرزویش نرسیده بود که هوا تیره و تار شد
بالای سرش تاریک شده بود تاریک تاریک
صدای سهمگینی اون رو از جاش پروند با خودش گفت : عجب غلطی کردم ها......لااقل میذاشتی چند ساعتی از آرزو کردنم بگذره
خیلی ترسیده بود ، دور و برش تاریک شده بود ، صدا لحظه به لحظه مهیب تر میشد
جرئتی کرد ، تکانی به خودش داد سرش رو بالا گرفت ، نزدیک بود از ترس غش کنه
چیزی نمونده بود جثه ی نحیفش زیر خروارها گوشت فیلی خرد بشه
تا حالا از این زاویه تنه ی یک فیل رو ندیده بود ...... کوهی ازگوشت بالای سرش حرکت میکرد
چیزی نمونده بود تا ابد زیر پاهای فیل بیصدا بشه
سخت پشیمون شده بود ، دوست داشت به زندگی مورچگیش ادامه میداد
از خودش خجالت می کشید ، از این که مورچگیش رو دست کم گرفته بود
از اینکه نیست و نابود شدن آرزوی قشنگی نبود
برای یک لحظه تونست ذهن مورچگیش رو جمع و جور کنه ، با یک حرکت باورنکردنی حرکتی خارج از انتظار مورچگیش خودش رو کشید کنار
له شدن زیر پاهای فیل اصلا" خوشایند نبود ، بهتر بود غرورش له میشد تا خودش
تازه فکر میکرد مورچگی هم اونقدها که فکر میکرده بد نبوده
خدا رو شکر کرد که خطر فیلی از سرش رد شده
یواش یواش حالش بهتر شد ، حالا آسمون بالای سرش صاف شده بود تیرگی وجود نداشت
آبی آسمان زیباتر به نظر میرسید
آفتاب روی جثه ی کوچیکش پهن شد
آرامش تو دل مورچگیش نشست ، با خودش زمزمه کرد : بهتره به اندازه ی مورچگی ام از همه چیز لذت ببرم و انتظارم حدی داشته باشه ، مگه چه اشکالی داره ؟
اصلا" اگه شاد و بی توقع باشم حتی مورچگیش هم بزرگه مثل جثه ی یک فیل !
آره بهتره دلم قد یک فیل باشه
یه مورچه با جثه ی کوچیک ، اما با یه دل فیلی بزرگ !