به بهانه ی تخریب خانه سبز

و به بهانه ی نبودن خانه و پیر میزبان مهربانش با گیسوانی سپید...


سال ها بعد و شاید قرن ها   :

این روزها تعداد ربات ها خیلی بیشتر از آدم ها شده ، هر روز خبری جدید از ورود ربات  های جدیدتر میرسه ، اینقد ربات ها  زیاد شدن که آدم ها به چشم نمی یان...

من ربات مسئول تقسیم قرص های غذا بین یک خانواده ی چهار نفره هستم   ، دیگه خبری از آشپزی و شستن ظرفها و این جور چیزها نیست.

از بس آدمها بی حوصله شده بودن که بالاخره من رو ساختن  ، حالا هر روز من و رباتهای شبیه به من وعده ی قرص های غذا رو بین خانواده ها یادآوری میکنن که اگه این کار رو نکنیم شاید آدمها با خطرات جدی تری روبه رو بشن آخه خیلی نسبت به خودشون وهمدیگه بی توجه شدن

من یه رباتم یه ربات امروزی و متعلق به این دوره ، دوره ای که سالهاست از تبلت و تکنولوژی های قدیمی گذشته فاصله گرفته و این فاصله همه چیز رو بهم ریخته

من یه رباتم یه ربات امروزی  ، ولی نمیدونم چرا چندوقته خاطراتی کهنه ، خاطراتی که احتمالا" متعلق به نیاکان این خانه اس توی سیم پیچی های ذهن رباتی ام جرقه میزنه

اصلا" نمیدونم جریان چیه ؟!  تمام وجود رباتی ام مسخ میشه ، آدم ها بهش میگن غمگین شدن ، آره غمگین می شم و قطره هایی که بهش میگن اشک از گوشه ی چشمهای رباتی ام سرازیر میشه   ، حقیقتش جرات ندارم تو کمیسیون اضطراری رسیدگی به مشکلات ربات ها این حال و هوام رو مطرح کنم  ، می ترسم توی ربات ها انگشت نما بشم  ، نمی دونم موقع ساختنم کجای کار اشکال داشته که اینقد متفاوت از ربات های دیگه فکر می کنم  ؛  ذهنم مشغول چیزای دیگس

چند وقتیه خاطرات آدم های دور و برم حسابی درگیرم کرده ، خاطراتی که احتمالا" متعلق به نسل های خیلی قبل تر صاحبم میشه.....من با ذهن رباتی ام می بینم همه رو...

باورتون میشه عین فیلم سینمایی حک شده در تک تک سیم های وجودم در تک تک برنامه های قلبم  ، حتی در دستهای آهنی ام  ، می بینید چقدر عجیبه ، برای همین جرات نمی کنم پیش همنوعانم رازم رو برملا کنم

چند وقتیه احساس آدم های خیلی سال ها دور و نیاکان صاحبان این خانه در روحم تنیده  در روح آهنی ام

آره من یک رباتم یک ربات امروزی اما در وجودم نطفه ی گذشته با خاطراتش بسته شده و من علی رغم ربات بودنم و صرفنظر از اینکه مسئول یادآوری قرص های غذا هستم ، تبدیل شدم به یک موجود آهنی که انگار برگشتم به سالیان خیلی خیلی دور... و عجیب این تصاویر رژه میرن...عجیب :

خانه ای با پنجره های چوبی سبز.... خانه ای سالخورده  و من با اینکه آهنی ام ، اما قاب چوبی پنجره هایش را دوست دارم با اینکه رنگی تیره دارم اما سبز بودنش زیباست

خانه پر از هم همه است...وقت ناهاره ، سفره ای پارچه ای و باریک به درازای سالن پهن شده ، روز جمعه است ذهن رباتی ام اشتباه نمی کند ، چندین خانواده هر کدام با غذایی و قابلمه ای در دست دور هم جمع شده اندتا با کمک هم سفره را از غذاهای متنوع و رنگین پر کنند با اینکه یک رباتم و کارم یادآوری قرص های غذاست اما حقیقتا"سفره و قابلمه و غذا ... یک چیز دیگری است

نمیدونم چرا آدم ها این بلا را سر خودشان آوردند و خودشان را از همه چیز محروم کردند

دقایقی بعد لحظه به لحظه سفره پارچه ای پر می شوداز غذاهای رنگارنگ و خانه ی سبز لبریز از عطر و بوی غذا و محبت  ، خانه ی سالخورده با مهربانی و حوصله همه  را در قلب سبزش جای داده  و لبخندش پر شده از پنجره ، پنجره ای رو به شکوه طبیعت  ، چقدر این خانه با سخاوت است ، سخاوت سبزش پر شده از هم همه ی بچه ها

سفره ی پارچه ای پهن است ، درست بالای سفره بر روی تختی چوبی میزبان این خانه نشسته ، پیرزنی سالخورده با موهایی سپید و با دستانی پر از عشق و با همان سینی همیشگی غذا و همگان در جوار پیر مادر مهربان سیر می شوند از لقمه های عشق تا جمعه ای دیگر...

دل رباتی ام می سوزد به حال آدم ها  ، چطور دلشان آمد که این قرص های مسخره را جایگزین این همه عشق و مهربانی کنند

دل رباتی ام تنگ شده برای آن خانه و پیرزن مهربان

سالیان سال است که گذشته از مرگ آن خانه و از خداحافظی پیرزن موی سپید که هر روز انگار با بافتنش می پاشید حجم عشقش را بر سبزی خانه...